وقتی به این نتیجه می رسی که فلانی دیگه اصلن درک نمی کنه که چی داری می گی و اصلن از چی می گی؛ خیلی بده! وقتی می بینی طرف مقابل که یه جور دیگه فک می کنه و اصلن اهمیتی به تو که داری تمام تلاشتُ می کنی که اوضاع بهتر بشه نمی دیه خیلی بده!
اونقدر بد که تصمیم می گیری دیگه هیچی نگی، دیگه دیالوگ های چند ساعته می شه صحبت های دو سه دقیقه ای! روزی چهل پنجاه تا مسج و ایمیل هم خب حتمن می شه هفته ای دو سه تا تکست خشک و خالی.
بعد یهویی می بینی به یه جایی رسیدی که انگار جایِ غریبیه! بعد به خودت می گی چرا همه چیز عوض شده! یا اصن از کِی همه چیز عوض شده! بعد مثلن یه کتاب بر می داری و هِی چند صفحه می خونی و کتابُ می بندی و به خودت می گی یعنی واقعن دارم سفسطه می کنم؟ بعد گوشه ی چمشمتُ پاک می کنی و دوباره می خونی. دوباره افسوس می خوری!
افسوس می خوری که چرا اوضاع اینطوری شد!   
نفس بالا نمی آد!
چه نوروز خوبی!











/ 0 نظر / 19 بازدید