می دونی؟ این روزها تند و تند کار می کنم. یه تراکتور واقعی ِ فول تایم هستم. بعد می رم خونه و دوش می گیرم. یه بیست دقیقه می خوابم و دور ِ دوم زندگی رُ شروع می کنم که از اولی بسیار سخت تره!هیچ فیلمی نمی بینم. هیچ کتابی نمی خونم. ژورنال هم هیچی. تئاتر و کنسرت هم هیچی. اما موسیقی گوش می دم. روزی یکی دو تا بانک رُ هم چک می کنم که ببینم شرایط وام و فلانشون چه شکلیه! بعد دیگه به این فک می کنم که مثلا چرا من این شکلی هستم! چرا خیلی خوب نیستم! چرا احساس نمی کنم که خوب هستم! چرا اومدم اینجا! چرا نموندم اونجا! چرا تا حالا آزمون استخدامی ندادم! چرا ماشین ندارم! چرا خونه ندارم! چرا یار ندارم! این یار نداشتنه خیلی بدتره اصن! چرا یه نفر حالا نمیآد به من بگه من قول می دم خوب باشم و خوب بمونم! چون من خوب نیستم!

 

پ.ن:

خزعبلات نویسی هم عالمی دارد!

امروز توو همون بیست دقیقه یه خواب خیلی خوب دیدم! بیدار که شدم اولین چیزی که دلم خواست صدای اوون یارِ سابقی بود که توو خوابم تشریف داشت. تماس گرفتم و جواب داد. گریه کردم و خدافظی کردم! حالا یه پنج شش ساعتی می گذره و من هنوز به اون خوابه فک می کنم! اینقده خووب بود و همه چیز آروم بود که حد و حدود نداره!

/ 0 نظر / 20 بازدید