فِک کن حالت خوب نباشد، غم داشته باشی، یک عالمه کار داشته باشی، حوصله ی زندگی رُ هم نداشته باشی و دلت تنها و تنها او را بخواهد که امنِ آغوشش وصف نشدنی ست، چشم هایش را بخواهی!
بعد با هزار و یک بدبختی و التماس به این شرکت و آن شرکت که شاید بلیت گیر بیآوری امیدوار باشی که هفته ی خوبی ست؛ دقیقه ی نود یکی از همکارهای سابق برایت داغوون ترین پرواز را جور کند و خوشحال بشوی! از آن خوشحالی هایی که الکی الکی سراغت نمی آید و الکی الکی هم تمام نمی شود!
همچنان نمی خواهی خبر بدهی؛ که سرپرایز شود؛ خوشحال شود! بماند که همان روز هم بحث تان(!؟) شده باشد اما باز هم می دانی که می روی. می دانی که سوال ها و بهانه ها و بحث های از سرِ دوری و دلتنگی حتی اگر ساعت ها و روزها نیز ادامه داشته باشد؛ با دیدنش در ثانیه ای به منطقی ترین جواب ها می رسد و تو انگای که دیروزها نبوده اند و زندگی فقط همین لحظه ست!
یازده ساعت قبل از رفتنت، خبر می دهد که: دارم می رم شمال... تماس می گیری و بلیتت را کنسل می کنی. به همین راحتی و با خودت فک می کنی که دیگر خوشحالی هایت هم الکی الکی تمام می شود!

 

 

 

 

/ 5 نظر / 11 بازدید
دوکلمه حرف

این لعنتی هایی که آدم با دیدنشون آرامش میگیره همیشه بیمعرفت هستند... این رسم گند طبیعته.

مانی

می‌شه فحش داد به زمونه. ولی متأسفانه فحشها تکراری شدند و دیگه حق مطلب رو ادا نمی‌کنند!

محمد

چظوری دوست قدیمی ؟؟؟