تبسم خدا

شب است و چهره ی میهن سیاه ٍ،نشستن در سیاهی ها گناه ٍ

می تولدم دگربار

اصلا کلن ها من خیلی باحالم...همین حالا دلم خواست دوباره بیآیم و اینجا بنویسم!

این هم از تولدی دوباره.

 

 

پ.ن:

برایم بکامنتید،باشد که نیرو بگیرم و بنویسم هوارتا!

 



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط هیرودیا در ۱٥ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()





نفس اخر

شاید باز هم متولد شود،در جایی دیگر،زمانی دیگر،تبسمی دیگر با همان خدا!

تمام شد!

عمر این وبلاگ را می گویم.

 

 

 

 

پ.نوشت ِ آخر:

سپاس بابت خواندن هایتان.

خاطرتان شاد،غمتان بر باد

 

 



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط هیرودیا در ٢٢ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()





وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی...

 

تکان خوردن گوشواره هایم را حس می کنم.صدای ناشی از برخورد ظریف ِ ماشین حساب با شیشه ی ادکلن در کوله ام را می شنوم.

می دانی؟حس هایم قوی شده اند!هر 5 تای ِ شان را می گویم و این دو حالت دارد.

اولین،اینکه من باید خیلی سرحال باشم و خوشحال از به شب رساندن ِ روزهایم و سرمست از انتهای شب و آغاز روزهایم!

دومی هم دقیقن معکوس اولین است.باید خیلی بی حال و کم حرف و افسرده شده باشم که بوی میگو و سبزی سرخ شده  از پارکینگ به مشامم برسد!باور کن حتمن مدت هاست که درست و حسابی با خواهری،دوستی،برادری(!) حرف نزده ام که صدای تکان خوردن های کاغذ اتچ شده به برد را با هر چرخش پره های کولر بشنوم!می بینی؟حتمن مدت هاست نخندیده ام!

هر شب در تقویمم می نویسم:امروز بهتر از دیروز بود!یا مثلا:کی گفته این روزها تکراری اند؟یا حتی:چقدر سخت است که تمرین صبور بودن کنم...هنوز تسلیم روزمرگی های کهنه ام نشده ام و ننوشته ام:خسته ام از این روزهای تکراری!

هی بهانه،پشت سر هم!نمی خواهم باور کنم که این روزها تکراری ست.با اینکه گاهی به تناسخ فکر می کنم،به خودم می گویم من قبلا کتابی در کتابخانه ی اتاقم نبوده ام؟یا دستگیره ی درب ورودی خانه مان؟یا حتی من قبلا سشوار نبوده ام؟یا من این ها را قبلا خواب ندیده ام؟من همه ی اینها را دیده ام،زندگی کرده ام!این تکرار نیست؟

یا برای خودم بهانه می آورم که نه ! تنها دلیل آشفتگی هایم حتمن و حتمن فروپاشی سلول های دیواره ی رحم و آن سندروم لعنتی ِ قبل از قاعدگی ست!ده – پانزده روز که از اتمام سندروم می گذرد و حال و روزم بهتر که نه؛گاهن بدتر هم می شود به خودم می گویم:زکی!با این بهانه هایت.

نمی دانم شما این مواقع بهترین درمان را چه می دانید!درمان برای برگشتن به زندگی چند مدت قبل که حالا که به آن فکر می کنم می بینم از زندگی الآنم نرمال تر بود!

نوشته اش را می خوانم،امیدوارم روز و شب هایش بهتر از این شب ها و روزهای کذایی من باشد و حداقل اگر می خواهد زمان بگذرد،چرخش عقربه های ساعتش برایش لذت بخش باشد،خانم مُدیرم را می گویم.مریم... وقت اپیلاسیون گرفتن و رنگ لاک و انرژی مثبت و و و  پیشنهاداتی ذکر کرده است در حد بنز!

ای کاش مردان(!) زندگی هر زن می دانستند یا احتمال می دادند که گاهی اوقات الکی خوش بودن،عوض کردن نوع میکاپ و رنگ لاک و مدل موی زنان ِ زندگی شان،حالا می خواهد دخترشان باشد،خانم ِ شان،خواهرشان،جی اِفِشان و حتی زبانم لال پارتنرشان دلیلی بر خوشحال بودن و یا نبودن یک صدم ِ اپسیلون غصه در دلشان نیست.گاهی حتی اگر از شش صبح بیدار شده باشی و تا هشت-نه شب خودت را بین کار و درس خواندن و دانشگاه تقسیم کرده باشی،به آینده فکر کرده باشی،لبخند زده باشی و آخر شب رنگ لباس و رژلبت قرمز جیغ باشد و پاشنه های کفشت 10 سانتی متر و الکی وسط مهمانی هی خودت را تکان دهی که به ظاهر رقصیده باشی هم دلیلی بر این نیست که دنیا بر وفق مراد است و همه چیز خوب است و آسمان دلم بارانی نیست.

گفتم هجوم بیآورم به خودم و حتی تن و ذهنم را میزبان انقلاب کنم و کمی با برنامه تر از قبل،روزها را شب کنم.باور کن فایده ای ندارد.بارها امتحان کردم.

دوباره شب می شود.بغض ها یکی یکی حمله می کنند و من یکی در میان قورتشان می دهم!

 

 

پ.ن:

1.تا اطلاع ثانوی انتظار نوشته ی ادیت شده از من نداشته باشید !پلیز.

2. کتاب  "من گنجشک نیستم" را  خریدم. خواندم.شما هم بخوانید.عاشق اسم کتابم و ارتباطش با نوشته های کتاب.هنرمندانه انتخاب کرده اند.با نوشته های دیگر جناب مستور فرق می کرد.هم به دلم نشست هم نه،نه به این خاطر که دلم بیشتر تنگ شد.حس دلتنگی.مهم نیست برای کیست.مهم این است که وجود دارد و هی از سر و رویت بالا می رود و حالت را می گیرد!عجیب است که این روزها من واقعا گنجشک هستم و از لولوی سر خرمن می ترسم!

3.به میزان(!) زیادی به مباحث  Feed Back و Op-Amp  علاقه مند شده ام،تو می دانی چرا؟با تو هستم!Mr.B.  ِ دوست داشتنی که دلم می خواهد خفه ات کنم!!

4.روزنامه،میزگرد،تفسیر خبر،سرخط خبر،وبلاگ،قتل،بازداشت،اعدام،شکنجه

،کیفرخواست

....کسی کمی اکسیژن ندارد به من قرض بدهد؟

5.این روزها خیلی سرت شلوغ است؟آره؟... احساس می کنم این روزها یا  آنقدر بیزی هستی که وقت ما را نداری یا بی تفاوت از آن بالا این پایین را نگاه می کنی!...حتما مصلحتی است!...اصلا حواست بود که این پی نوشت برای تو بود جناب ِخدا؟



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط هیرودیا در ۱٢ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()





هیچ عنوانی ندارد!

دوازده متر از سطح دریا ،شاید هم هجده؛ ۴۸ درجه و ۴۰ دقیقه طول شرقی و ۳۱ درجه و ۲۰ دقیقه عرض شمالی...و من دلم می خواهد افکارم همیشه مثبت باشد.حتی اگر قرار باشد یک نصف روزم در اهواز بگذرد.  

نمی دانم چرا این همه از این شهر بدم می آید و خدا می داند که چقدر به خودم تلقین کرده ام که اهواز هم اهواز است!یعنی سعی کرده ام بپذیرمش که یک شهر است از این مادِرلندمان،ایران!سعی کرده ام جملات و افکار منفی را از خودم دور کنم.نمی دانم چرا موفق نمی شوم.شاید چون همیشه دلم برای پروین تنگ است و می دانم حالا که او نیست،اهواز هم بی معنی ست!

و می دانم که چقدر ناپسند است که جمعیت حدود یک ملیون و نیم این شهر را به هیچ می پندارم!!با آنکه تا به حال هیچ خاطره ی بدی از دوستان اهوازی ام نداشته ام،کلی هم خوب بوده اند،البته اگر امیر را از دوستانم ندانم.

 

 نمی دانم چه مرگم است...صد بار در ذهن خود مرور کرده ام.9:30 صبح اهواز خواهم بود.به چند جا سر خواهم زد،کارهایم را انجام می دهم و سه بعد از ظهر در اوج گرما از آن شهر لعنتی خارج خواهم شد.همین.به خودم می گویم :خیلی سخت است که خوب فکر کنی؟

پ.ن:

1.امیر،می دانی دیروز به چه چیزی فکر می کردم؟که وای به حالت اگر بروی و آدرس وبلاگم را به صدرا بدهی.باور کن آن روز آنقدر بد خواهم شد که به عقلم شک کنی.این یک تهدید(!) جدی ست.اگر هنوز هم اینجا را می خوانی که می خواهم نخوانی صد سال!...تو که می دانی من چقدر خوب لطف دوستان را جبران می کنم!!

2.می توانستی این پیشنهاد چند روز پیشت را کمی بهتر عنوان کنی.آهای خانم خُچگله،کمی دلخورم!حالا لطفا نیا و ننویس که : "با من بودی؟"...مطمئن باش که من می گویم:نه!

3.نمی دانم این چه حکمتی است که در این آشفته بازارهایم،هی پای دلم لنگ می زند.چقدر هم خوب می زند!

 



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط هیرودیا در ۳٠ تیر ۱۳۸۸

نظرات ()





دردا که نیست خبر از روزگار ما

این روزها پُرم از نوشتن! اما نمی دانم چرا نوشتنم نمی آید.مرض جدیدی ست.فکر می کنم دچار یک پریود روحی(!) عمیخ شده ام.امیدوارم سریع تر به اتمام برسد.

برنامه های عمل نشده و کارهای نکرده و نیمه تمام هم که از سر و کولم بالا می روند اساسی.خدا می داند که چقدر از بی برنامه گی بدم می آید و بازهم خودش می داند که این روزها چقدر بی برنامه ام.آنقدر که گاهی حالم از خودم بهم می خورد!باور کن.

این روزها دلم خیلی تنگ می شود.برای شخص خاصی دلتنگی نمی کنم!عام است.یعنی خیلی زیاد و برای افراد زیادی ست.

بی حوصله ام!میزان افسردگی در گلوبول های خونم بیداد می کند.

کمک نمایید.

 

 

 

 

پ.ن:

١.گفتم شاید نتیجه ی انتخابات کمی حالمان را خوب کند!...مزید بر علت شد.

٢.چه تلاشی کرده ام برای تاپیک این نوشته!ای ول خودم.

٣.وسط این همه کار و بی برنامه گی،خوب می دانم که باید کافه پیانو را پس بفرستم.راستش را بخواهی،این یکی کار را نیمه تمام نمی گذارم!

نوشته فرهاد جعفری

من از فصل برداشت می ترسم (پدرام رضایی)

نامه ای به دوست سابقم (آرش شفاعی)

 



کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط هیرودیا در ۱٥ تیر ۱۳۸۸

نظرات ()





مطالب پیشین





Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by mysanctum
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: About ::.


درباره :شب و دریای خوف انگیز و توفان من و اندیشه های پاک ٍ پویان برایم خلعت و خنجر بیاور که خون می بارد از دل های سوزان...
پروفایل مدیر : هیرودیا

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
Longman Dictionary of Contemporary English
International Medical Graduates
دوکلمه حرف،اون یکی سهراب
زندگی من در هندوستان
دلتنگی های مرد ناشناس
در آغوشم خواهی ماند!
فقط یک لحظه سکوت
با يوزپلنگان دويده ام
نامه های مسعود
The Independent
آخرين پدرخوانده
جوجه اکسترن
IELTS Exams
علی افشاری
آواز پر جبرئيل
نيما نامداری
مهره سرخ
يک پزشک
ققنوس۵۶
از زندگی
ناکجا آباد
خود خودم
زنان صلح
بید قرمز
توتیا
رويداد
دانوش
بربادرفته
Guardian
ژيگولوخان
داستانک
ماه مسنجر
حشره کش
محمد دادفر
مانی مسيحا
بهروز بهرامی
فتوبلاگ عالی
می بی رنگی
مريم روزهای من
گوهر شب چراغ
داستان در ديباچه
کارتونستان عالی
غروب آن هم جمعه
دلتنگی های يک مريم
روی ماه خداوند را ببوس
سینوس،دکی 85 ،آق رضا
! White is not pure white
برون ریز های یک ذهن مغشوش
من فقط برای سايه ی خودم مينويسم

.:: Others ::.





.:: Archive ::.

آبان ۸٩
آبان ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥