تکان خوردن گوشواره هایم را حس می کنم.صدای ناشی از برخورد ظریف ِ ماشین حساب با شیشه ی ادکلن در کوله ام را می شنوم.
می دانی؟حس هایم قوی شده اند!هر 5 تای ِ شان را می گویم و این دو حالت دارد.
اولین،اینکه من باید خیلی سرحال باشم و خوشحال از به شب رساندن ِ روزهایم و سرمست از انتهای شب و آغاز روزهایم!
دومی هم دقیقن معکوس اولین است.باید خیلی بی حال و کم حرف و افسرده شده باشم که بوی میگو و سبزی سرخ شده از پارکینگ به مشامم برسد!باور کن حتمن مدت هاست که درست و حسابی با خواهری،دوستی،برادری(!) حرف نزده ام که صدای تکان خوردن های کاغذ اتچ شده به برد را با هر چرخش پره های کولر بشنوم!می بینی؟حتمن مدت هاست نخندیده ام!
هر شب در تقویمم می نویسم:امروز بهتر از دیروز بود!یا مثلا:کی گفته این روزها تکراری اند؟یا حتی:چقدر سخت است که تمرین صبور بودن کنم...هنوز تسلیم روزمرگی های کهنه ام نشده ام و ننوشته ام:خسته ام از این روزهای تکراری!
هی بهانه،پشت سر هم!نمی خواهم باور کنم که این روزها تکراری ست.با اینکه گاهی به تناسخ فکر می کنم،به خودم می گویم من قبلا کتابی در کتابخانه ی اتاقم نبوده ام؟یا دستگیره ی درب ورودی خانه مان؟یا حتی من قبلا سشوار نبوده ام؟یا من این ها را قبلا خواب ندیده ام؟من همه ی اینها را دیده ام،زندگی کرده ام!این تکرار نیست؟
یا برای خودم بهانه می آورم که نه ! تنها دلیل آشفتگی هایم حتمن و حتمن فروپاشی سلول های دیواره ی رحم و آن سندروم لعنتی ِ قبل از قاعدگی ست!ده – پانزده روز که از اتمام سندروم می گذرد و حال و روزم بهتر که نه؛گاهن بدتر هم می شود به خودم می گویم:زکی!با این بهانه هایت.
نمی دانم شما این مواقع بهترین درمان را چه می دانید!درمان برای برگشتن به زندگی چند مدت قبل که حالا که به آن فکر می کنم می بینم از زندگی الآنم نرمال تر بود!
نوشته اش را می خوانم،امیدوارم روز و شب هایش بهتر از این شب ها و روزهای کذایی من باشد و حداقل اگر می خواهد زمان بگذرد،چرخش عقربه های ساعتش برایش لذت بخش باشد،خانم مُدیرم را می گویم.مریم... وقت اپیلاسیون گرفتن و رنگ لاک و انرژی مثبت و و و پیشنهاداتی ذکر کرده است در حد بنز!
ای کاش مردان(!) زندگی هر زن می دانستند یا احتمال می دادند که گاهی اوقات الکی خوش بودن،عوض کردن نوع میکاپ و رنگ لاک و مدل موی زنان ِ زندگی شان،حالا می خواهد دخترشان باشد،خانم ِ شان،خواهرشان،جی اِفِشان و حتی زبانم لال پارتنرشان دلیلی بر خوشحال بودن و یا نبودن یک صدم ِ اپسیلون غصه در دلشان نیست.گاهی حتی اگر از شش صبح بیدار شده باشی و تا هشت-نه شب خودت را بین کار و درس خواندن و دانشگاه تقسیم کرده باشی،به آینده فکر کرده باشی،لبخند زده باشی و آخر شب رنگ لباس و رژلبت قرمز جیغ باشد و پاشنه های کفشت 10 سانتی متر و الکی وسط مهمانی هی خودت را تکان دهی که به ظاهر رقصیده باشی هم دلیلی بر این نیست که دنیا بر وفق مراد است و همه چیز خوب است و آسمان دلم بارانی نیست.
گفتم هجوم بیآورم به خودم و حتی تن و ذهنم را میزبان انقلاب کنم و کمی با برنامه تر از قبل،روزها را شب کنم.باور کن فایده ای ندارد.بارها امتحان کردم.
دوباره شب می شود.بغض ها یکی یکی حمله می کنند و من یکی در میان قورتشان می دهم!
پ.ن:
1.تا اطلاع ثانوی انتظار نوشته ی ادیت شده از من نداشته باشید !پلیز.
2. کتاب "من گنجشک نیستم" را خریدم. خواندم.شما هم بخوانید.عاشق اسم کتابم و ارتباطش با نوشته های کتاب.هنرمندانه انتخاب کرده اند.با نوشته های دیگر جناب مستور فرق می کرد.هم به دلم نشست هم نه،نه به این خاطر که دلم بیشتر تنگ شد.حس دلتنگی.مهم نیست برای کیست.مهم این است که وجود دارد و هی از سر و رویت بالا می رود و حالت را می گیرد!عجیب است که این روزها من واقعا گنجشک هستم و از لولوی سر خرمن می ترسم!
3.به میزان(!) زیادی به مباحث Feed Back و Op-Amp علاقه مند شده ام،تو می دانی چرا؟با تو هستم!Mr.B. ِ دوست داشتنی که دلم می خواهد خفه ات کنم!!
4.روزنامه،میزگرد،تفسیر خبر،سرخط خبر،وبلاگ،قتل،بازداشت،اعدام،شکنجه
،کیفرخواست
....کسی کمی اکسیژن ندارد به من قرض بدهد؟
5.این روزها خیلی سرت شلوغ است؟آره؟... احساس می کنم این روزها یا آنقدر بیزی هستی که وقت ما را نداری یا بی تفاوت از آن بالا این پایین را نگاه می کنی!...حتما مصلحتی است!...اصلا حواست بود که این پی نوشت برای تو بود جناب ِخدا؟
کلمات کلیدی :