تبسم خدا

کُره الاغ کدخدا یورتمه می رفت توو کوچه ها؛ الاغه چرا یورتمه می ری؟...دارم می رم بار بیارم.دیرم شده. عجله دارم. کاری نداری؟ اصن به تو چه! خدافس

 
ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

به نقطه ای از زندگی رسیدم که فک می کنم همه چیز رُ تا به همین امروز که دوم فروردینه، به اشتباه متوجه شدم! همه چیز برعکس بوده. همه ی تصوراتم اشتباه بوده! همه ی برداشت های من اشتباه بوده! همه ی برنامه ها یه جور دیگه اجرا شده! همه قوانینی که برای خودم وضع کرده بودم، همه ی فرمول ها اشتباه بوده!
من الان واقعن فک می کنم به کمک احتیاج دارم و واقعن شرمنده ی خودم هستم  که دیگه از اینجا به بعد نمی تونم کمکی به خودم بکنم


 
 
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

وقتی به این نتیجه می رسی که فلانی دیگه اصلن درک نمی کنه که چی داری می گی و اصلن از چی می گی؛ خیلی بده! وقتی می بینی طرف مقابل که یه جور دیگه فک می کنه و اصلن اهمیتی به تو که داری تمام تلاشتُ می کنی که اوضاع بهتر بشه نمی دیه خیلی بده!
اونقدر بد که تصمیم می گیری دیگه هیچی نگی، دیگه دیالوگ های چند ساعته می شه صحبت های دو سه دقیقه ای! روزی چهل پنجاه تا مسج و ایمیل هم خب حتمن می شه هفته ای دو سه تا تکست خشک و خالی.
بعد یهویی می بینی به یه جایی رسیدی که انگار جایِ غریبیه! بعد به خودت می گی چرا همه چیز عوض شده! یا اصن از کِی همه چیز عوض شده! بعد مثلن یه کتاب بر می داری و هِی چند صفحه می خونی و کتابُ می بندی و به خودت می گی یعنی واقعن دارم سفسطه می کنم؟ بعد گوشه ی چمشمتُ پاک می کنی و دوباره می خونی. دوباره افسوس می خوری!
افسوس می خوری که چرا اوضاع اینطوری شد!   
نفس بالا نمی آد!
چه نوروز خوبی!












 
 
ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

امیدوارم توو سال جدید به هچل نیُفتیم!

یا حداقل خودمون به دست خودمون، خودمون رُ توو هچل نندازیم و اینا!


 
 
ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

آروم آروم گریه می کنم!

می‌گه: تو که بازم سرما خوردی!


 
 
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

می دونی؟ این روزها تند و تند کار می کنم. یه تراکتور واقعی ِ فول تایم هستم. بعد می رم خونه و دوش می گیرم. یه بیست دقیقه می خوابم و دور ِ دوم زندگی رُ شروع می کنم که از اولی بسیار سخت تره!هیچ فیلمی نمی بینم. هیچ کتابی نمی خونم. ژورنال هم هیچی. تئاتر و کنسرت هم هیچی. اما موسیقی گوش می دم. روزی یکی دو تا بانک رُ هم چک می کنم که ببینم شرایط وام و فلانشون چه شکلیه! بعد دیگه به این فک می کنم که مثلا چرا من این شکلی هستم! چرا خیلی خوب نیستم! چرا احساس نمی کنم که خوب هستم! چرا اومدم اینجا! چرا نموندم اونجا! چرا تا حالا آزمون استخدامی ندادم! چرا ماشین ندارم! چرا خونه ندارم! چرا یار ندارم! این یار نداشتنه خیلی بدتره اصن! چرا یه نفر حالا نمیآد به من بگه من قول می دم خوب باشم و خوب بمونم! چون من خوب نیستم!

 

پ.ن:

خزعبلات نویسی هم عالمی دارد!

امروز توو همون بیست دقیقه یه خواب خیلی خوب دیدم! بیدار که شدم اولین چیزی که دلم خواست صدای اوون یارِ سابقی بود که توو خوابم تشریف داشت. تماس گرفتم و جواب داد. گریه کردم و خدافظی کردم! حالا یه پنج شش ساعتی می گذره و من هنوز به اون خوابه فک می کنم! اینقده خووب بود و همه چیز آروم بود که حد و حدود نداره!


 
← صفحه بعد